تبليغاتX
...دلتنگی های من
...دلتنگی های من

...نگاهت را برای فردایم نگه دار که بی نگاهت خواهم مرد


!!!ناگفته ها

 

(( دلم میخوادبهت بگم دوست دارم یه عالمه /بهت بگم که زندگی بی تو برام جهنمه/میخوام کنارت بشینم نگات کنم تا سیر بشم/جوونیمو کنار تو لحظه به لحظه پیر بشم))

 

((بازم امشب مثل هر شب تو دلت برام دعا کن/نم نمک سکوتوبشکن زیر لب خدا خدا کن/بازم امشب مثل هر شب پر کن از صدات هوامو/ قرق سکوتو بشکن تازه کن ترانه هامو))

 

((تنها گوشه اتاقم باز تو رویا و تو خوابم/باز چشام خیره به عکست باز شدم تشنه فکرت/ببین عکس تو،تو آغوش برده از سرم دل و هوش/ ببین التماسو اشکام باز نکن منو فراموش))

 

((نباشی آسمونم جنس سنگه/شب و روز این دل دیوونه تنگه/نذار با رفتنت دیوونه ترشم/چون اون یک عمر با عقلم بجنگه/میخوام اشکم تو چشمای تو باشه/همیشه قلب من جای تو باشه/بمون با من تو این دیوونه حالی/نذار دنیا و دین من دو تا شه))

 

 

چهارشنبه 15 مهر1388 توسط مریم |

...یک سری از شعرهای برگزیده فروغ خوندنش خالی از لطف نیست

 

دیدار تلخ
به زمین میزنی و میشکنی
عاقبت شیشه ی امیدی را
سخت مغروری و می سازی سرد
در دلی ، آتش جاویدی را

دیدمت ، وای چه دیداری ، وای
این چه دیدار دلآزاری بود
بی گمان برده ای از یاد آن عهد
که مرا با تو سر و کاری بود

دیدمت ، وای چه دیداری ، وای
نه نگاهی نه لب پر نوشی
نه شرار نفس پر هوسی
نه فشار بدن و آغوشی

این چه عشقی است که در دل دارم
من از این عشق چه حاصل دارم
می گریزی ز من و در طلبت
بازهم کوشش باطل دارم

باز لب های عطش کرده ی من
لب سوزان ترا می جوید
می تپد قلبم و با هر تپشی
قصه ی عشق ترا میگوید

بخت اگر از تو جدایم کرده
می گشایم گره از بخت ، چه باک
ترسم این عشق سرانجام مرا
بکشد تا به سراپرده خاک

خلوت خالی و خاموش مرا
تو پر از خاطره کردی ، ای مرد
شعر من شعله ی احساس من است
تو مرا شاعره کردی ، ای مرد

آتش عشق به چشمت یکدم
جلوه ای کرد و سرابی گردید
تا مرا واله بی سامان دید
نقش افتاده بر آبی گردید

در دلم آرزویی بود که مرد
لب جانبخش تو را بوسیدن
بوسه جان داد به روی لب من
دیدمت لیک دریغ از دیدن

سینه ای ،  تا که بر آن سر بنهم
دامنی ، تا که بر آن ریزم اشک
آه ، ای آنکه غم عشقت نیست
می برم بر تو و بر قلبت رشک

به زمین می زن

ی و می شکنی
عاقبت شیشه ی امیدی را
سخت مغروری و می سازی سرد
در دلی ، آتش جاویدی را

 

 

 

???? E?C?? ?C

عصیان (خدایی)

نیمه شب گهواره ها آرام می جنبند
بی خبر از کوچ درد آلود انسان ها
باز هم دستی مرا چون زورقی لرزان
می کشد پاروزنان در کام توفان ها

چهره هائی در نگاهم سخت بیگانه
خانه هائی بر فرازش اشک اخترها
وحشت زندان و برق حلقهءز نجیر
داستان هائی ز لطف ایزد یکتا

سینهء سرد زمین لکه های گور
هر سلامی سایهء تاریک بدرودd
دست هائی خالی و در آسمانی دور
زردی خورشید بیمار تب آلودی

جستجوی  بی سرانجام و تلاشی گنگ
جاده ای ظلمانی و پائی به ره خسته
نه نشان آتشی بر قله های طور
نه جوابی از ورای این در بسته

می  نشینم خیره در چشمان تاریکی
می شود یک دم از این قالب جدا باشم؟
همچو فریادی بپیچم در دل دنیا
چند روزی هم من عاصی خدا باشم

گر خدا بودم ، خدایا ، زین خداوندی
کی دگر تنها مرا نامی به دنیا بود
من به این تخت مرصع شت می کردم
بارگاهم خلوت خاموش دل ها بود

گر خدا بودم ، خدایا ، لحظه ای از خویش
می گسستم ، می گسستم ، دور می رفتم
روی ویران جاده های این جهان پیر
بی ردا و بی عصای نور می رفتم

وحشت از من سایه در دل ها نمی افکند
عاصیان را وعدهء دوزخ نمی دادم
یا ره باغ ارم کوتاه می کردم
یا در این دنیا بهشتی تازه می زادم

گر خدا بودم دگر این شعلهء عصیان
کی مرا ، تنها سراپای مرا می سوخت
ناگه از زندان جسمم سر برون می کرد
پیشتر می رفت و دنیای مرا می سوخت

سینه ها را قدرت فریاد می دادم
خود درون سینه ها فریاد می کردم
هستی من گسترش می یافت در”هستی”
شرمگین هر گه “خدائی ” یاد می  کردم

مشت هایم ، این دو مشت سخت بی آرام
کی دگر بیهوده بر دیوارها می خورد
آنچنان می کوفتم بر فرق دنیا مشت
تا که “هستی” در تن دیوارها می مرد

خانه می کردم میان مردم خاکی
خود به آنها راز خود را باز می خواندم
می نشستم با گروه باده پیمایان
شب میان کوچه ها آواز می خواندم

شمع می در خلوتم تا صبحدم می سوخت
مست از او در کارها تدبیر می کردم
می دریدم جامهء پرهیز را بر تن
خود درون جام می تطهیر می کردم

من رها می کردم این خلق پریشان را
تا دمی از وحشت دوزخ بیاسایند
جرعه ای از بادهء هستی بیاشامند
خویش را با زینت مستی بیارایند

من نوای چنگ بودم در شبستان ها
من شرار عشق بودم ، سینه ها جایم
مسجد و می خانهء این دیر ویرانه
پر خروش از ضربه های روشن پایم

من پیام وصل بودم در نگاهی شوخ
من سلام مهر بودم بر لبان جام
من شراب بوسه بودم در شب مستی
من سراپا عشق بودم ، کام بودم ، کام

می نهادم گاهگاهی در سرای خویش
گوش بر فریاد خلق بینوای خویش
تا ببینم دردهاشان را دوایی هست
یا چه می خواهند آن ها از خدای خویش؟

گر خدا بودم ، رسولم نام پاکم بود
این جلال از جامه های چاک چاکم بود
عشق شمشیر من و مستی کتاب من
باده خاکم بود ،  آری ،  باده خاکم بود

ای دریغا لحظه ای آمد که لب هایم
سخت خاموشند و بر آن هاکلامی نیست
خواهمت بدرود گویم تا زمانی دور
زانکه دیگر با توام شوق سلامی نیست

زانکه نازیبد زبون را این خدائی ها
من کجا و زین تن خاکی جدائی ها
من کجا و از جهان ، این قتل گاه شوم
ناگهان پرواز کردن ها ، رهائی ها

می نشینم خیره در چشمان تاریکی
شب فرو می ریزد از روزن به بالینم
آه ، حتی در پس دیوارهای عرش
هیج جز ظلمت نمی بینم ، نمی بینم

ای  خدا ، ای  خندهء  مرموز مرگ آلود
با تو بیگانه ست ، دردا ، ناله های من
من ترا کافر ، ترا منکر، ترا عاصی
کوری چشم تو ، این شیطان ، خدای من

 

 

 عصیان (بندگی)

بر لبانم سایه ای از پرسشی مرموز
در دلم دردیست بی آرام و هستی سوز
راز سرگردانی این روح عاصی را
با تو خواهم در میان بگذاردن، امروز

گرچه از درگاه خود می رانیم، اما
تا من اینجا بنده، تو آنجا،خدا باشی
سرگذشت تیرهء من، سرگذشتی نیست
کز سرآغاز و سرانجامش جدا باشی

نیمه شب گهواره ها آرام می جنبند
بی خبر از  کوچ دردآلود انسان ها
دست مرموزی مرا چون زورقی لرزان
می کشد پاروزنان در کام طوفانها

چهره هایی در نگاهم سخت بیگانه
خانه هایی بر فرازش اشک اختر ها
وحشت زندان و برق حلقهء زنجیر
داستانهایی ز لطف ایزد یکتا !

سینهء سرد زمین و لکه های گور
هر سلامی سایهء تاریک بدرودی
دستهایی خالی ودر آسمانی دور
زردی خورشید بیمار تب آلودی

جستجویی بی سرانجام و تلاشی گنگ
جاده یی ظلمانی و پایی به ره خسته
نه نشان آتشی بر قله های طور
نه جوابی از ورای این در بسته

آه … آیا ناله ام ره می برد در تو ؟
تا زنی برسنگ جام خود پرستی را
یک زمان با من نشینی ،  با من خاکی
از لب شعرم بنوشی درد هستی را

سالها در خویش افسردم ولی امروز
شعله سان سر می کشم تا خرمنت سوزم
یا خمش سازی خروش بی شکیبم را
یا ترا من شیوه ای دیگر بیاموزم

دانم از درگاه خود می رانیم، اما
تا من اینجا بنده، تو آنجا، خدا باشی
سرگذشت تیرهء من، سرگذشتی نیست
کز سر آغاز و سرانجامش جدا  باشی

چیستم من؟ زاده یک شام  لذتباز
ناشناسی پیش میراند در این راهم
روزگاری پیکری بر پیکری پیچید
من به دنیا آمدم، بی آنکه خود خواهم

کی رهایم کرده ای ، تا با دوچشم باز
برگزینم قالبی ، خود از برای خویش
تا دهم بر هر که خواهم نام مادر را
خود به آزادی نهم در راه پای خویش

من به دنیا آمدم تا در جهان تو
حاصل پیوند سوزان دو تن باشم
پیش از آن کی آشنا بودیم ما باهم ؟
من به دنیا آمدم بی آن که «من» باشم

روزها رفتند و در چشم سیاهی ریخت
ظلمت شبهای کور دیرپای تو
روزها رفتند و آن آوای لالایی
مرد و پر شد گوشهایم از صدای تو

کودکی همچون پرستوهای رنگین بال
رو بسوی آسمان های دگر پر زد
نطفه اندیشه در مغزم  بخود جنبید

الهی

 

شب و هوس
در انتظار خوابم و صد افسوس
خوابم به چشم باز نمی آید
اندوهگین و غمزده می گویم
شاید ز روی ناز نمی آید

چون سایه گشته خواب و نمی افتد
در دام های روشن چشمانم
می خواند آن نهفته نامعلوم
در ضربه های نبض پریشانم

مغروق این جوانی معصوم
مغروق لحظه های فراموشی
مغروق این سلام نوازشبار
در بوسه و نگاه و هم آغوشی

می خواهمش در این شب تنهایی
با دیدگان گمشده در دیدار
با درد ، درد ساکت زیبایی
سرشار ، از تمامی خود سرشار

می خواهمش که بفشردم بر خویش
بر خویش بفشرد من شیدا را
بر هستیم بپیچد ، پیچد سخت
آن بازوان گرم و توانا را

در لا بلای گردن و موهایم
گردش کند نسیم نفس هایش
نوشد بنوشد که بپیوندم
با رود تلخ خویش به دریایش

وحشی و داغ و پر عطش و لرزان
چون شعله های سرکش بازیگر
در گیردم ، به همهمه ی در گیرد
خاکسترم بماند در بستر

در آسمان روشن چشمانش
بینم ستاره های تمنا را
در بوسه های پر شررش جویم
لذات آتشین هوس ها را

می خواهمش دریغا ، می خواهم
می خواهمش به تیره به تنهایی
می خوانمش به گریه به بی تابی
می خوانمش به صبر ، شکیبایی

لب تشنه می دود نگهم هر دم
در حفره های شب ، شب بی پایان
او آن پرنده شاید می گرید
بر بام یک ستاره سرگردان

 


دوشنبه 5 مرداد1388 توسط مریم |

بدون شرح

 

 

سه شنبه 4 فروردین1388 توسط مریم |

....

 

 

چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید چرا نگاه هایت انقدر غمگین است ؟

چرا لبخندهایت انقدر بی رنگ است ؟

 اما افسوس ... هیچ کس نبود همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره .

 اری با تو هستم .. با تویی که از کنارم گذشتی... و حتی یک بار هم نپرسیدی چرا چشم هایت

 همیشه بارانی است!!! 

 

 

 

 

یکشنبه 27 بهمن1387 توسط مریم |

در مورد ولنتاین

 

Image hosted by allyoucanupload.com

روز ولنتاین مصادف با 25 بهمن ماه ( 14 فوریه ) است که روز عشق و محبت نامیده شده و در این رو

ز دخترها و پسرها به همدیگر هدیه میدهند تا عشق و علاقه خود را به یکدیگر به نحوی ابراز کنند…

 هدایای این روز معمولا ابنباتهای فانتزی، کارتهای نقاشی شده، عروسکهایی به شکل قلب و خرسها

ی کوچک و این قبیل کادوهاست… این هدایا فقط بین جوانها رد و بدل نمیشود بلکه در سرتاسر دنیا، انسانه

ا این هدایا را به کسانی که دوستشان دارند، اعضای فامیل و … هدیه میدهند تا محبت خود را نسبت به آنه

ا ابراز کنند، در تاریخ کلیسای کاتولیک 3 نفر هستند که ولنتاین یا ولنتاینوس نام داشته اند و درباره تاریخچه

 ولنتاین روایات گوناگونی وجود دارد که در اینجا به چند مورد از آنها اشاره میکنم…


یکی از این روایات به قرن سوم میلادی در روم مربوط میشه! در آن زمان کلودیوس دوم امپراطور روم بود

، و او به این نتیجه رسیده بود که مردانی که ازدواج نکرده اند بهتر از مردان متاهل در جنگاوری میکنند و

 در حقیقت افرادی که خانواده ندارند سربازان بهتری هستند، به همین دلیل او ازدواج را در تمام امپراطوری

 روم برای مردان جوان ممنوع کرد... در این دوران کشیشی به نام سنت ولنتاین پی به بی عدالتی کلودیوس

 برده و برای مبارزه با او در خفا و به طور پنهانی در کلیسا برای عاشقان جوان مراسم ازدواج را اجرا می

 کرد... گفته میشود که وقتی امپراطور پی به این عمل ولنتاین برد دستور داد تا او را به قتل برسانند...


در روایت دیگر گفته میشود که ولنتاین به این دلیل کشته شده است که سعی داشته تا مسیحیانی را که به

 دست رومیان زندانی و اغلب مورد ***جه بودند را از زندانهای رومیان فراری دهد..


به روایتی دیگر ولنتاین اولین کسی بوده که پیام ولنتاین ( Valentine Greetings) را فرستاده است..

. این پیام زمانی فرستاده شده که او در زندان به سر میبرده و احتمالا او عاشق دختر زندانبان خود که در

 زمان اسارت قبل از کشته شدنش به او سر می زده شده بود... جالب است بدانید که این دختر بنا به روایات

 متعدد کور نیز بوده است... در این نامه فرستاده شده به جای امضا عبارت From your valentine!

نوشته شده بود؛ عبارتی که امروزه نیز در میان مردم جهان مصطلح است... شاید دلیل اینکه امروزه این

همه پیامهای عاشقانه در سرتاسر دنیا در روز ولنتاین ارسال میشود، ادامه دادن همان سنت دیرینه ولنتاین

 زندانی باشد...
به هر حال روایات درباره ولنتاین بسیار زیاد و متعدد است و حقیقت درباره روز ولنتاین در هاله ای از ابها

م قرار داره ... ولی در همه روایات بر زیبایی و زیبارویی، بی باکی، و از همه مهمتر چهره رمانتیک و

غریب سنت ولنتاین تاکید شده است.... تعجبی ندارد اگر در قرون وسطی ولنتاین یکی از محبوبترین قدیسه ه

ا بین مردم انگلستان و فرانسه بوده باشد.

 

axduoni.blogfa


سه شنبه 22 بهمن1387 توسط مریم |

روز عشاق

 

 

 

 

سه شنبه 22 بهمن1387 توسط مریم |

خدایا هم تو وهم اورا دوست دارم

 

خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی

 

وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت با خبر نباشد

 

وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد

 

وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود

 

وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند

 

وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی

 

وقتی تمام درهابه رویت بسته است

 

...........

 

آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی

 

و از اعماق قلب تنها و عاشق و گریانت بانگ برمی آوری که:

 

« ای خدای بزرگ دوستت دارم ولی او راهم مثل تو دوست دارم!»

 

و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند.....

 

جمعه 18 بهمن1387 توسط مریم |

ای مرد

دوشنبه 14 بهمن1387 توسط مریم |

غم نبودنت

 

کاشکی ندونی وقتی که میرم

                   کاشکی ندونی بی تو میمیرم

                        مرگ قناری دیدن نداره

                            گلی که خشکید چیدن نداره

                               میرم از اینجا وقتی که خوابی

                                   من اهل خشکی تو اهل آبی

                                         این نامه از دختر کویره

                                          وقتی میخونیش که خیلی دیره

                                             میرم از اینجا با پای خسته

                                                 با چشمی گریون قلبی شکسته

                                                      بغضی هنوزم مونده تو سینه

    دوری چه سخته قسمت همینه

 

جمعه 6 دی1387 توسط مریم |

هنوز عاشقتم

 

جمعه 6 دی1387 توسط مریم |

تنهایی

 

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...

تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ...

تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...

تنهايي را دوست دارم زيرا....

 در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم

کرد 

چهارشنبه 6 آذر1387 توسط مریم |

سخنی از بزرگان

 

جوانی که فراموش می کند شاخه گلی به محبوبش بدهد

سرانجام وی را از دست خواهد داد

 

                                                           Paulo Coelho

 

با مردم چنان رفتار کنید که اگر مردید بر مردن شما بگریند و اگر زنده

ماندید خواستار معاشرت با شما باشند .

 

حضرت امیرالمومنین علی ( ع )

 

 

بدون ترس از گریه  نمی توانیم بخندیم

 

Paulo Coelho

 

 

بدان که بزرگی  و بزرگی تو از خداست .....

 

Ella Wheeler wilcox

 

بزرگ ترین خواسته انسان آن است که بداند برای انسان شدن

چه باید بکند .

 

Immanuel Kant

 

دوستت را آنچنان دوست بدار که به افراط نروی ,

مبادا روزی دشمن تو شود .

و دشمنت را به اعتدال دشمت بدار  ,

شاید روزی دوست تو شود  .

 

حضرت امیر المومنین علی ( ع )

چهارشنبه 6 آذر1387 توسط مریم |

لیاقت

 

 

برای کسی اشک بریز که لیاقت اشک های تو را داشته باشد

و کسی که لیاقت اشک های تورا داشته باشد هیچ وقت اشک

تو را در نمی آورد  ..........

به راستی که من خیلی خوشحالم چون عاشقم

من عاشقم و از خدای مهربون هم می خوام که عاشق از

این عالم محسوسات کوچ کنم  .

چهارشنبه 6 آذر1387 توسط مریم |

...باید فراموشت کنم

 

The image “http://sardtarazsard.persiangig.ir/image/p271.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

 

باید فراموشت کنم

 

چندیست تمرین می کنم

 

من می توانم ! می شود !

 

آرام تلقین می کنم

 

حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....

 

تا بعد، بهتر می شود ....

 

فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم

 

من می پذیرم رفته ای

 

و بر نمی گردی همین !

 

خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم

 

کم کم ز یادم می روی

 

این روزگار و رسم اوست !

 

این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم 

 

 

 

 

 

یکشنبه 3 آذر1387 توسط مریم |

 

    زندگی در گذر سالهایش

    لحظه ای هم به کسی نمی اندیشد

    پس چگونه است که تو

    در گذر ثانیه هایش ٬ غرق گشته ای!!!

شنبه 2 آذر1387 توسط مریم |

نیایش عید

 

 

 

 

همیشه وقتی مهمونی ها تموم میشه، حس غریبی دارم…
چه برسه به این دفعه که مهمونی خدا داره تموم میشه…

 

خدایا خیلی سعی کردم قدر این مهمونی رو بدونم ولی بازم احساس می کنم نتونستم…
یعنی سال بعد هم ما رو دعوت می کنی؟

 

خدایا به ما توفیق ده تا از کسانی باشیم که حاصل دسترنج یکماه ی خود را در رمضان، از این به بعد هم حفظ کنیم.(آمین)

سه شنبه 9 مهر1387 توسط مریم |

تبریک عید

 

                      

~!~عـیـــــــد سعید فطر بر همگان مبــــــــــــــارک باد~!~

استشمام عطر خوش بوی عید فطر از پنجره ملکوتی رمضان گوارای وجود پاکتان

 

 

 

سه شنبه 9 مهر1387 توسط مریم |

چند متن کوتاه و عکس عاشقانه

 

 

در نگاه کساني که پرواز را نمي فهمند هرچه بيشتر اوج بگيري کوچکتر خواهي شد .

 

 

 

رقص ماه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

توصیه میکنم حتما ببینید


ادامه مطلب

شنبه 6 مهر1387 توسط مریم |

برای عشق

 

www.farhadkazemi.blogfa.com

 

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو.

 براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده .

 براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.

 براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.

 براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن .

 براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير .

 براي عشق وصال كن ولي فرار نكن .

 براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن .

 براي عشق بمير ولي كسي رو نكش .

 براي عشق خودت باش ولي خوب باش

شنبه 6 مهر1387 توسط مریم |

 

پنجشنبه 4 مهر1387 توسط مریم |

دلتنگی

 

امشب از دلم برایت می نویسم.

شاید وقتی بغضهای گره خورده

مرا ببینی بتوانی یک ستاره روی

آسمان تاریک قلبم بگذاری..!

کاش بتوانی مرا ازروی پله های

متروک تنهایی پایین بیاوری..!

آنوقت نامه های بارانی ام روبه

روی چشمان تو آفتابی می شود..!

                                                             

                                              مریم

                                                 

 

چهارشنبه 3 مهر1387 توسط مریم |

اشک

 

مگر چشم از زبان صادقانه تر سخن نمی گوید؟مگر نه اشک٬

زیباترین شعر٬ و بی تاب ترین عشق ٬و گدازانترین ایمان٬

و داغترین اشتیاق٬تب دار ترین احساس٬و خالص ترین گفتنی

ولطیف ترین دوست داشتن است که همه٬در کوره یک دل٬

به هم آمیخته اند و ذوب شده اند و قطره ای گرم شده اند٬

که نامش اشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک..؟

                                                              دکـــــــتر شریعتی

سه شنبه 2 مهر1387 توسط مریم |

تو چته؟

pix2pix.org - عکس های عاشقانه (6)

 

من پل دست نیازم تو چته؟

                                    من می سوزمو می سازم تو چته؟

تو قمار زندگی منم که مفت هست و نیستمو  میبازم تو چته؟

من همونم که شکستیش یادته؟

                                           به رگ فاصله بستیش یادته؟

حا لا اومدی چیرو نشون بدی؟دلی که نمی پرستیش یادته؟

دوشنبه 1 مهر1387 توسط مریم |

سوگند

به خدای عاشقان سوگند..!

که اگر بدانم که دوستم نداری گریه نمی کنم

بلکه آرزو می کنم کسی را دوست بداری که دوستت نداشته باشد....

دوشنبه 1 مهر1387 توسط مریم |

هدیه

 

 

 

من از نهــــــــــــایت تاریکی

و از نهایت شب حرف می زنم

اگر به خانه من آمدی برای من ای مهـــــــــــــــــربان

                                                                         چراغ بیاور...

و یک دریچه که از آن

به یک ازدحام در کوچه ای ساکت بنگــــــــــــــــــــــــرم...!

دوشنبه 1 مهر1387 توسط مریم |

عزیز

 

 

ساده بگویم

نگاه زاده علاقه است

اگر دو چشم روشن عشق به تو نگاه می کند

دیگر تو از آن خود نیستی

زمان میگذرد٬زمانه هم

کودک می شوی.جوان هستی و جوانی نمی کنی

رد می شوی.پیر هستی می مانی

همیشه در پی گمشده ای هستی که با تو هست و نیست!

باز در پی آن علاقه پنهان٬آنگاه همیشه تازه هستی

باز آن دو چشم روشن عشق را در غبار بی امان زمان

جست و جو می کنی

او دیگر تکه ای از تو شده٬سایه خوش بر دل تو

گوشه گوشه ی این دل خراب

سرشار از نگاه توست

عزیــــــــــــــــــــــــــــز

                                

دوشنبه 1 مهر1387 توسط مریم |

وداع

می خواهم با این دیار وداع کنم در این دنیایی که همه طلوع و غروبش با زبان مرگ سوگ

امید را یاد آور است چه جای ماندن؟

و در دریایی که خاکش از آتش ناکامی سوزان چه پای رفتن؟

اینجا نفسهایم آتشین است.در اینجا با همه پیوندها و آشنایان باز هم تنهایم...!

دردی دارم که حتی بی کران کویر تاب تحملش را ندارد.

می خواهم بگریزم و به جایی بروم که پوزخند مردمان را نبینم و در دل تنهایی در یک عنصر غمگین

ماتم زا با همه چیز وداع کنم.

 

دل من طوطی بازرگانیست که از طوطیان آزاد هندوستان راه رهایی می جوید و هیچ قفس ندیده است

اما شنیده است حکایت دل انگیز پرواز را..!

آرزو می کند ای کاش کسی بود که از شب این جنگل این زنجیر را می گشود

و وعده رهایی می داد...

دوشنبه 1 مهر1387 توسط مریم |

گوش کن...

گوش کن صدایم را ولی  نشنو صدا   صدای تلخی است...

نگاه کن مرا اما نبین  نگاه   نگاه ترسناکی است...

به رویایم بنگر    آیا خود را در آن حس می کنی..؟

به لحظه های با هم بودن فکر کن   آیا میخواهی دوباره آنرا به خاطر آوری..؟

به فاصله ها بنگر! آیا این فاصله ها را از هم جدا خواهند کرد..؟

به نگرانی من فکر کن!        آیا این نگرانی را در خود هم حس می کنی..؟

عشق را تفسیر کن...تا بتوانی با آن زندگی کنی...

لحظه ها را قدر بدان که ما با آنها زنده ایم...

و دوست داشته باش تنهایی را چون هر دوی ما تنهاییم...

سکوت را بخواه چون تمام نا گفتنی ها در آن نهفته است...

و عشق را طلب کن که در زندگی حکمفرماست...

و دوست داشته باش زندگی را چون قانون انسانهاست...

                                                                      

 

دوشنبه 1 مهر1387 توسط مریم |

چاووشی

 

به تو گفتم قبل رفتنت٬ اگه نباشی یک روز

                میمیرم از پا می افتم ...

به تو گفتم خودمو می کشمو پر می زنم تو آسمونا

                 بگو گفتم یا نگفتم...

به تو گفتم زنده ام با نفس خیال چشمات

               چشماتم تنهام گذاشتن...

حالا من موندمو اشک و بغض و آه و عکس پاره تو و من

               بگو گفتم یا نگفتم...

مگه بهت نگفته بودم بی تو روزگاره من تیره و تاره

حالا یادگار من بعد سفر کردن تو طنــــــــــــــــــاب داره

دیگه جون نداره دستام آخره قصه رسیده

عطر تو مثل نفس بود واسه این نفس بریــــــــــــده..!

 

 

 

دوشنبه 1 مهر1387 توسط مریم |



سعی كن تنها باشی: زیرا تنها بدنیا آمده ای و تنها از دنیا خواهی رفت. بگذار عظمت عشق را درك نكنی: زیرا آنقدر عظیم است كه تو را نابود خواهد كرد. بگذار خانه ی عشقت خالی از وجود باشد: زیرا اگر عشقی در آن منزل كند به ویرانه های آن هم رحم نخواهد كرد. اما اگر عاشق شدی: سعی كن تنها یك نفر را دوست داشته باشی ...

دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان
دلنوشته هاي دخترك
به خانه عاشقان خوش آمدید
حسرت روزهای خوش~!~
تمنــــــــــــای عشــــــــــق
~!~مثل هیچکس~!~
عــــــــــــاشق تنهــــــــــــا
*•ღ☆ஜ هيچوقت ஜ☆ღ•*
~!~مرد هزار چهره~!~
~!~تنها ولی وحشی~!~
بیاموزیم آنچه را که نیاموخته ایم
همه چیزتو چی میخوای
~!~دیگه تنها نیستم~!~
.::((پسر و دختر تنها))::.
چی دوست داری بشنوی از این بشر
مانند باران بخشنده بودن سخته
جدیدترین ژورنال لباس زنانه(2009)
خاطرات روزانه
ღ♥ღهر چه دل تنگت میخواهد بگوღ♥ღ
عاشقانه های مردی خسته
قالب وبلاگ

RSS 2.0

BAHAR 20.COM

خدمات وبلاگ نويسان

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس